دوران کودکیم بود البته نمی دانم دقیقا چند سالم بود ۵،۴،۳ ساله ،حدودا تو همین دوران بود در همسایگی ما مشتی جواهر زندگی می کرد شوهر قد بلندی داشت به نام خداوردی که حمامی محله مان بود اون زمان حمامی بودن شغل سختی بود چون حمامها خزانه ای بود سوختش آتش ،از مشتی جواهر خاطرات زیادی داریم به نظر می رسید تقریبا به نوعی زحمت دایه گی ما ها را بر عهده داشت .یادم هست که مشتی جواهر آدامس و کبریت و ...هم می فروخت( ۳۷ سال پیش تو روستامون سوپرمارکتی نبود البته چون نیازی هم نبود همه خود کفا و خودگردان بودیم )ما بچه ها از تو عکسهای پولی که تو کتابمون بود رو با قیچی می بریدیم و به مشتی جواهر می دادیم تا به ما آدامس بده ،او اول با دست خود  کاغذ رو لمس می کرد و بعد با چشمانش برانداز می کرد و به سرعت متوجه می شد و بعد با چوبش ما رو دنبال می کرد و ما هم پا به فرار و بازهم ما نقشه می کشیدیم که چطوری آدامس رو از مشتی جواهر بگیریم البته یادم نیست که تونسته باشیم ازش آدامس بگیریم و خاطرم هست بعد فوت مرحوم خداوردی با مرحوم مشتی حسین کمربنی ازدواج کرد مشت حسین رو هربار می دیدم در حال خواندن قران بود بعد از مدتی ایشان هم مرحوم شد و مشتی زن تنها ماند و.......این مقدمه رو گفتم تا به این نتیجه برسیم که این روزها مشتی جوا هر ،در بیمارستان نوشهر بستری است شاید هم محلیهای عزیز من خبر نداشته باشند اگر خبردار شدید یک سری هم به ایشان بزنید تا خیر دنیا و آخرت نصیب مان گردد و ایشان هم از دیدن شما خو شحال بشوند- امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء